الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام


صحبت کردن در مورد خودم یه خرده واسم سخته. تو دفتر هائی که سیاهشون کردم شاید در مورد خیلی از آدما حرف زده باشم اما کمتر دیده شده که در مورد خودم باشه.


اما باید اینبار حرف ها رو زد، نا سلامتی امروز روز تولدمه!!!


در بیست و نهمین روز یکی از اردیبهشت هائی که هنوز جنگ بود و هنوز کمبود امکانات وجود داشت و هنوز زن ها می بایست پا به پای مردها کار می کردند، مادرم در حالی که منو باردار بود سر زمین کشاورزی مشغول نشا بود درست تا غروب روزی که من فرداش بدنیا اومدم.


نمی دونم شاید حتی از مدتها قبل از بدنیا اومدم با سختی ها یه جور رابطه ی تنگاتنگ داشتم و الانم همچنان دارم ، شنیدین که می گن ناف یکی واسه یه موضوعی یا کسی می برن، ناف منو همیشه با مشکلات و کمبود ها و ختم کلام سختی بریدند. گله ای ندارم راضیم!!!


راستش خب پدرمم تقصیری نداشت ، بعد انقلا ب مجبور شد از تهران برکرده و دوباره شروع کنه ، پس رفت خرمشهر تا اونجا بخت شو واسه ادامه ی زندگی امتحان کنه که جنگ پیش اومد و از اونجا هم دل کند و خونه و گمرک البرز و تمام آینده ی شیرینی که می خواست واسه خودش و خانواده اش درست کنه رو نابود شده دید. وقتی واسه بار سوم می خواست شروع کنه دیگه نتونست از بیشه سر دل بکنه آخه اینبار تنها نبود چون با مادرم ازدواج کرد. واسه همین نخواست دیگه ریسک بکنه(گاهی به شوخی به بابا می گم بابا خواهشا دیگه دست به کار بزرگی نزن چون احتمال داره یه زلزله ای سیلی چیزی راه بیافته و زندگی مردم مختل بشه)پس به قول فریدون مشیری که گفته بود: میراث پدر خواهی علم پدر آموز ، پدر ما هم کشاورزی رو برگزید. اون سال ها خانواده مشکلات زیادی داشت ،‌مثل جنگ و فشار اقتصادی و هزینه های تحصیل عمو در اروپا و زندگی سه تا خانواده تو یه خونه و سر آخر که من متولد شدم. البته من مشکل نبودم بلکه کاملا برعکس رحمت بودم آخه بابا و مامانم با امید بیشتری به زندگی شون نگاه می کردند.


عمو قاسم اسمم رو بابک گذاشت آخه یه قانون نانوشته بود که باید اسمهای ما رو اون انتخاب می کرد. اول ها که تو مدرسه ی ابتدائی درس می خوندم از اسمم لجم می گرفت آخه تو اعیاد مذهبی به اون بچه هائی که اسمشون علی و حسین و رضا و مهدی بود جایزه می دادند و من اونجا انگار یه نقطه ی ناجور بودم اما خب چون درسم خوب بود به عنوان شاگرد ممتاز بهم جایزه می دادند. اما الان که اینجام از اسمم خوشم میاد(نگین خودخواهم)و دوسش دارم آخه یه جورائی منم باید مثل اون بابک خرمدین که اون روز جلوی مشکلات ایستاد،وایستم. الانم که اینجام و تو ۲۵ سالگی سیر می کنم زندگی باهام رقابت شو ادامه می ده حالا کی برنده می شه مهم نیست مهم خود رقابته هست که امید به زندگی رو تو آدم زنده می کنه.


زیاد نوشتم نه؟!!!


این بود یک چکامه ای از زندگی پر دردسر و لی شیرین من، دوستانی که منو نمی شناختن حالا بشناسن!!!


چیزی از قلم افتاد؟!


بای بای


امضا: بابک.پ.۲۵


قابل توجه بعضی ها که خودشون میدونن

نمی دونم چرا بعضی از مخلوقات زیبا و بی زبون خدا باید به عنوان عامل نا مطلوب از بین برن و بعضی دیگر از همون نوع مخلوقات به عنوان عوامل مطلوب بشری اجازه ی رشد پیدا کنند ولی خب خدا هم خب روی ما رو کم می کنه، امسال یکی شو از جا در میاری سال بعد می شه ۱۰ تا!!!












همه ی اینا باید از بین برن تا بشه این بوته ی خیاری که ما باهاش سالاد درست می کنیم. اینجاست که می گن همه برای یکی و یکی بی خیال بقیه!!!




برداشت شما از این تصاویر آزادِ آزاده!!!


اه اه بی تربیت ،ببینم شما دیگه لب به عسل می زنید؟!!!









اینم یه خاله یا عمو کفشدوزک بر روی برگ بوته ی خیار









اینم یه عکس خانوادگی از خانواده ی خانم حنا مرغ معروف داستانی!!!









در کل روستامون جای امنیه البته اگه ادماش بزارن آروم بمونه که خیلی خوبه!!!

*غروب دریا دیگه نیاز به حرف اضافه نداره فقط باید بگم جای همتون خالی!!!





*صدفهای کنار دریا هم با نظم خاصی به صدای موجها گوش می دن





*ماهیگیرانی که با تیوپ های لاستیکی به اب می زنن تا تور های ماهیگیرشونو چک کنند





*سهراب سپهری چه خوب می گفت: آب را گل نکنید،منم می گم آب را گل نکنید کفش را ول نکنید آب دریا تیلن (گل آلود)است...



امسال کشاورزان شمال به انتظار باران رحمت خداوندی هستند تا زمین های شالیزاری شان را سیراب کند، من هم امیدوارم که خدا باز هم خدائی کنه ، امیدوارم!!!



در روستائی دور


بر بالای پرچین یک خانه


خروسی تمام احساسش را


برای خورشید فریاد زد


مرد از خواب بر خواست


بیل را به دست و پاتابه ای بر پا،


و به سوی مزرعه ای آن ور تر از خیال یک گوسفند به راه افتاد


مرد با خود می گوید:


خشکسالی عجب مصیبتی است


پس،


خدائی که در این نزدیکی است کجاست؟


مرد،


لب را گزید و


استغفر لله ای گفت


و چشم را از میان شاخ و برگ درختان می گذراند،


تا به زلال آسمان برسد


و در دل می گوید:


خدایا راضی ام به رضای تو


سلام کبلعی،


مشهدی حسن بود


مردی مسن با موهائی چون دلش سپید


از زمین آمده بود


دیشب آب،


سهم زمین او بود


و کنون،


می رود که چند ساعتی با خیال آسوده چشم بر هم بنهد


مرد همچنان می رود


بر زبانش نجوای امیری دارد


چه کند،


فرزندش را چند ماهی است که ندیده،


با خودش می گوید:


بهتر است!!!


او دگر مثل ما،


حسرت امروز و دیروزش را نخواهد خورد


او دارد کار می کند


او به شهر رفته که مردی شود


خدایا،


تو پشت و پناهش باش...


ناگهان


صدای یک گنجشک


او را به جاده می آورد و هوای مزارع


مرد همچنان می رفت و بیل بر دوش،


بیل او چون چوبدست رهبران ارکستر


ملودی های نسیم صبح را می نواخت


ای داد


مزرعه هنوز خشک است


و نشانه ای از آب نیست


مرد دوباره به فکر فرو می رود و


دوباره می گوید:


استغفرلله


مرد با خود می گوید:


بروم به هم سامانی بالا بگویم


تا شاید بگذارد آب مزرعه اش


لب خشک زمینم را سیراب کند


اما نه!!!


به کناری ها گفتم،


آنها که خویشم بودند


دست رد بر دل این کشت نگون سار زدند


دگر آن مرد غریب،


جای خودش


مرد در فکر خویش درگیر است


که صدای حاج محمد می آید:


کبلعی جان چه خبر؟


این چه اوضاع است،


که در کشت تو غوغا کردست؟


شالی سبز تو بیچاره زبانش خشک است


مرد مومن،


خدا را خوش می آید؟


بیا،


من کیله را می گیرم


یک دو ساعت در زمینت


زندگی جان گیرد


بلی،


حاج محمد همان مرد غریبست


و مرد می گوید:


دیدم،


که خدائی در این نزدیکی است !!!


عکس: م.و

ادامه مطلب ...
بیشه سر در گذر تاریخ
یومی از ایام سلطان محمود هوای شکار بر سر مبارکشان افتاد و با کجاوه و ناقه هایی چند عازم بیشه سر گردید،سحرگاه دوشنبه کاروان به بیشه سر رسید ودرکنار آب بند درزی((درزاندون))خیمه ها بپا کردند وبرای شکار مهیا شدند.سلطان محمود از آنجایی که سلطان بود چشم به بیرون خیمه دوخته بود تا والیان این دیار برای خوش آمدگویی حضور به هم رسانند ناگهان از دور جمعی حدود 25تا30تن پدیدار گشتند . جلودار، والی این دیار که او را نام شعبان الرعایا بود،پنج تن مهتر سواره در پشت والی که آنان را شورا می گفتند و بیست تن کهتر و پیاده نیز در پشت سر آنان که شورایارنام داشتند نمایان شدند ، همه از والی گرفتندی تا مهتران وکهتران جلوآمدند و سلام عرض نمودند وبه بحث وگفتگو نشستند تا اینکه سهم این سرزمین را از خزانه 3برابر کردند ، سلطان بعداز تناول قوت صبحگاحی عزم شکار کردند اما شعبان الرعایا خود را به جلو کشیدند و مانع ماهیگیری سلطان شد،سلطان که از این امر خوشی اش بسی زایل شده بود سبب را جویا شد،یکی از مهتران جلو آمدند وزانو زدند وچنین توضیح داد: سلطان به سلامت باد،از آنجایی که سلطان از اهالی این روستا نمی باشند و از آنجائی که به غیر از اهالی روستا که سهامداران این آب بندان می باشند کسی حق ماهیگیری ندارد و باز از آنجایی که شعبان الرعایا و مهتران وکهتران همیشه گام در وادی عدالت و قانون می نهادند ، عذرسلطان رادر امر شکار خواستند و در عوض چند من ماهی به سلطان فروخته تا از دل آن جناب در آید.سلطان محمود که از شنیدن این سخنان سر در جیب تفکر فرو برد ،بسی ازاین عدالت گستری شاد شد و دستورداد سهمیه این دیار را از خزانه 10برابر کردند.
ابوالفضل بیهقی- برج عقرب سنه ی 538هجری قمری
در ادامه ی سفر دور دنیا رسیدیم به قریه ای که نام آن بیشه سر بود.سرزمینی زیبا وخوش آب وهوا با مردمانی بسیار مهمان نواز وشاد.زیبایی آن سرزمین را می توان با ارتفاعات آلپ و گلستانهای هلند مثال زد،زیبایی این سرزمین ورفتار خوش مردمان آن مرا بر آن داشت که سفر دور دنیا را درهمان مکان خاتمه دهم وتکه زمینی بخرم وکلبه ی کوچکی بسازم و از آن دیار زنی بستانم و زندگی خوشی را در این سرزمین آغاز کنم.برای این امر از اهالی روستا پرس وجو کردم تا قطعه زمینی بخرم و وقتی قیمت را گفتند ((با اینکه ادیسون هنوز متولد نشده بود)) برق عجیبی مرا گرفت. با این اینکه بخاطر خارجی بودنم راضی شدند زمین را نصف قیمت به من بفروشند،اما با پولی که داشتم حتی یک متر را هم نمی توانستم بخرم، عشق این سرزمین آنقدر در دلم جا افتاد که سریع به ونیز مراجعت کردم تا بتوانم از تجار ونیزی پولی را به رسم قرض و نه ربا!!! به عاریت بگیرم تا به رویای شیرینم برسم.
مارکوپولو- مارس1725میلادی
در مطالعاتی که در کتب قدیمی داشتم به نام روستای بیشه سر برخوردیم که هم بیهقی از عدل وداد والیان آن منطقه صحبت به میان آورده بود وهم مارکوپلو از زیبا یی آن سرزمین گفته بود.اینها همه مرا بر آن داشت تا که به این روستا سری بزنم و هوایی تازه کنم،من که مدتی در فرنگستان زیسته ام وزیبایی آنجا را دیده ام، از تماشای آن روستا لذت بردم.از قضا روزی پایم به حمام آنجا باز شد لنگی بستم و وارد حمام شدم ،اما چشمتان روز بد نبیند همین که در راهروی حمام رفتم پایم روی صابونی رفت و سر خوردم به زمین افتادم .بعد از مدتی که حالم جا آمد زیر دوش رفتم،مشغول دوش گرفتن شدم که دیدم شیر آب که پوسیده بود از لوله کنده شد و اگر کنار نمی کشیدم چشمی برایم باقی نمی ماند،ناچار به دوش دیگری پناه بردم،بعد از مدتی آب گرم شیر، سرد شد و همان جا چائیدن را حس کردمحمامی وارد شد وداد زد جمع کنید،گاز قطع شد.
جلال آل احمد
دی ماه 1352
از طرف انجمن مورخان ایرانی مامور شدم از روستای بیشه سر و از حال و روز جوانانش به عنوان روستائی تاریخی که نامش در کتب تاریخ به ثبت رسیده است تحقیقاتی به عمل آورم. به ایستگاه بیشه سر که رسیدم و برای راحتی خود و همچنین برای بقیه ی مسافران به صندلی جلوی سواری های رنگ و رو رفته خط بیشه سر – بابل پناه بردم اما چشمتان روز بد نبیند. راننده ی عزیز گویا خیال کرده بود که یک مسافر اضافه باعث می شود زندگی اش از این رو به آن رو شود جوانی را در کنارم نشاند که بیچاره با بدبختی در را بست و ما هم راهی شدیم. بماند که تا بیشه سر راننده با دنده ی سه حرکت کرد و آن جوان هم دیگر دچار انواع امراض مفصلی شده بود. گمان کردم جوانان را می توانم در کتابخانه بیایم و یا در زمین ورزشی محل. ابتدا سراغ کتابخانه را گرفتم ، ساختمان قدیمی که شبیه مغازه های بقالی بود تا محل فرهنگی !!!را نشانمان دادند به درون که نگاه انداختم دیگر اطمینان حاصل کردم بنده ی خدا اشتباهی آدرس داده چون شبیه همه چی بود به جز کتابخانه . از کتابخانه نا امید شده و به سمت زمین ورزش راهی شدم . آن بنده خدا گفت اگر می توانی با آژانس برو که من خندیدم و گفتم ای بابا زمین ورزش مگر در شهر دیگری هست؟ که او هم گفت برو تا ماهیچه هایت گرم شود!!!
با خود گفتم پیاده می روم که هم فال هست هم تماشا. در طول راه چشمم به انواع و اقسام زباله های خانگی روشن شد که با طبیعت سبز آنجا حسابی توی ذوق هر بیننده ای را می زد. با خود گفتم که حتما مسئولان محل آنرا ندیدند وگرنه فوری انها را جمع و جور می کنند. بماند با هر مشقتی بود با شلواری که در جوراب فرو داده بودم و کفشهائی که بهشان دو کیلو گل و لای چسبیده بود به شوق دیدن بازی جوانان به زمین ورزش رسیدم اما آنجا جز رژه منظم گوسفندانی که مشغول چرا بودند چیزی نیافتم!!!.
خسرو معتضد- زمستان 1386
استاد مرحوم بنده خسروخان معتضد مرا وصیت کرده بود که حتما سری به بیشه سر زده و از احوالات آن کسب خبر کنم. من بنا بر وصیت استاد راهی دیار سبز بیسه سر شدم وقتی به ایستگاه رسیدم با کمال تعجب خودرو های سمند زیبا و جاداری را مشاهده کردم و سوار بر صندلی جلو که تنها نشسته بودم به سمت بیشه سر راه افتادم. 2 کیلومتر مانده به محل دیدم که تمام کناره های جاده درختکاری شده است که صحنه ی زیبائی را خلق کرده است. به بیشه سر رسیدم و آنرا اینگونه دیدم:
روستائی با 5000 هزار نفر جمعیت با مردمانی شاد و خونگرم، کتابخانه ای دو طبقه که هم کتابخانه بود و هم مرکز فروش کتاب و سایر محصولات علمی و فرهنگی، زمین بازی زیبا به همراه سکو برای تماشاچیان، رودخانه ها و آبندانهای زه کشی شده که در حاشیه ی ان زباله ای یافت نمی شد، خیابانهائی باآسفالت مرتب و بدون چاله و پستی بلندی به همراه جوی های آب که آبهای سطحی را انتقال می دادند. و از همه مهمتر نشریه ی اجتماعی – فرهنگی صد ساله ای به نام اینجا بیشه سر.....
شاگرد خسرو معتضد- فروردین 1486
نویسنده: دوست خوبم محمد.ت
پ.ن: مشکلات حمام عمومی و ماشین های سواری خط بابل بیشه سر مرتفع شده است. در ضمن درختکاری هم انجام شده است.

دو تصویر از یک نما در فاصله یکماه و نیم





باید خدا رو شاکر باشیم ، در جائی بدنیا اومدیم که هر چهار فصل خدا رو می شه تجربه کرد واقعا خدا رو شکر.

شیخ مسلم بیشه سری مشهور به ملا آقا فرزند ملا رستم در سال 1238 شمسی در روستای بیشه سر بابل زاده شد . تحصیلات ابتدائی و آموختن قرآن را نزد پدر فرا گرفت و سپس جهت آموزش علوم اسلامی راهی مدارس بابل شد و با حوزه های علمیه ی روحیه ،آستانه و خاتم الانبیاء در ارتباط بود و از محضر اساتیدی چون آیت الله شیخ روح الله عالمی درونکلائی کسب فیض نمود و به مراتب عالی نائل شد که از سایر مکتوبات ایشان می توان دریافت که ایشان مراحل عرفان در وصول الی الله پشت سر نهاد. پس از فراقت از تحصیل در مسجد جامع بیشه سر به اقامه ی نماز جماعت ،آموزش قرآن به جوانان و رتق و فتق امور مردم پرداخت و روایت است که اولین نماز جماعت در بیشه سر را اقامه کرد . بزرگان محلی و شاهدان عینی او را دائم الذکر معرفی کردند و هر چند که از شیخ عکسی به یادگار نیست اما می گویند که او مردی میان اندام با محاسن سفید بود و اخلاقی نیکو داشت . حافظ کل قرآن بود و در هر فرصتی قرآن تلاوت می کرد حتی عدهای شاهد سجده ی شکرش در مسیر راه بوده اند. در اثر وارستگی روح و زهد تقوا ، نه تنها از محبوبیت بالائی در بین مردم و علمای منطقه چون آیت الله شیخ مهدی امامی امیری، آیت الله شیخ روح الله عالمی وآیت الله شیخ مهدی قمی برخوردار بود و همچنین در دوره ی معاصر مرحوم حجت الاسلام درزیان ، حضرات برادران قائمی و حجت الاسلام شریف نژاد به نقل از خود و پدرانشان او را تحسین نموده و او را فردی بزرگ معرفی کردند که در عصر خود و حاضر نا شناخته مانده است. شیخ مسلم به چنان مقام بلندی در معنویت نیز دست یافت، تا آنجا که کراماتی نیز از او نقل می کنند. وی سر انجام در شب چهار شنبه 26 جمادی الاول 1358 هجری قمری مطابق با سیزده مرداد 1316 شمسی بر اثر بیماری کوتاه در حدود 80 سالگی در گذشت و با تجلیل فراوان در زادگاهش به خاک سپرده شد.


شیخ در عین تنگ دستی در دوران زندگی خود زیست. ایشان از قبول مسئولیت سر دفتری ثبت و اسناد بابل در زمان رضا شاه سر باز زد و از طریق زنبیل بافی ،کشاورزی ارتزاق می نمود. وی از استعداد خوبی در هنر خطاطی ،نقاشی و شعر برخوردار بوده است.( قرآن خطی ایشان هم اکنون در اختیار نواده ی ایشان جناب آقای محمود اوابی می باشد)



نوشتن چندین دوره قرآن کامل و جزوه های قرآنی و تنظیم اسناد با خط زیبا و جذاب با مهر شخصی ایشان که مزین به آیه های شریفه ی «و نحن له مسلون» و «یا اباالقاسم ادرکنی» بود، هم اینک موجودند، نشان از تخصص این بزرگوار در هنر خطاطی دارد.چنانکه نقاشی های موجود بر روی تکایا و سقا خانه ی مسجد جامع و منازل در بیشه سر و روستا های اطراف دلیل خوبی بر تبحر وی می باشد، ضمن آنکه در سرودن شعر نیز از مهارت و استعداد خوبی برخوردار بود و بار ها مشاهده شد که در محافل و مجالس مشاعره علما و روحانیون، شیخ مسلم سرآمد حاضرین بوده است.[بر گرفته ازکتاب سخنوران بابل ولوح شرحال مرحوم بر سر مزارش]



شیخ مسلم با استفاده از رنگهای طبیعی ان دوران به نقاشی و تذهیب صفحات آغازین قرآن پرداخت.


سلام


امیدوارم که الان خوب باشین.


اینبار می خوام مراحل نشای شالی رو براتون نمایش بدم.


در مرحله ی اول چندتا خزانه ی شالی رو مشاهده می کنید.



در مرحله ی بعد چند نفر می بایست چندین ساعت را بنشینند تا دسته های نشا رو آماده کنند که واقعا خسته کننده است.البته یه نفر که صداش خوبه شروع می کنه به محلی خوندن(امیری)تا موجبات انبساط خاطر جمع شود:)



بعد از اون باید نشاها رو به زمین انتقال داد



البته پروسه ی انتقال در زمین یه خورده نیاز به قدرت بالا داره مثل این



بعد از اون باید نشا ها رو در سراسر زمین پخش کرد تا نشاگران عزیز بتونن راحتتر نشا کنند


ادامه مطلب ...