سلام
صحبت کردن در مورد خودم یه خرده واسم سخته. تو دفتر هائی که سیاهشون کردم شاید در مورد خیلی از آدما حرف زده باشم اما کمتر دیده شده که در مورد خودم باشه.
اما باید اینبار حرف ها رو زد، نا سلامتی امروز روز تولدمه!!!
در بیست و نهمین روز یکی از اردیبهشت هائی که هنوز جنگ بود و هنوز کمبود امکانات وجود داشت و هنوز زن ها می بایست پا به پای مردها کار می کردند، مادرم در حالی که منو باردار بود سر زمین کشاورزی مشغول نشا بود درست تا غروب روزی که من فرداش بدنیا اومدم.
نمی دونم شاید حتی از مدتها قبل از بدنیا اومدم با سختی ها یه جور رابطه ی تنگاتنگ داشتم و الانم همچنان دارم ، شنیدین که می گن ناف یکی واسه یه موضوعی یا کسی می برن، ناف منو همیشه با مشکلات و کمبود ها و ختم کلام سختی بریدند. گله ای ندارم راضیم!!!
راستش خب پدرمم تقصیری نداشت ، بعد انقلا ب مجبور شد از تهران برکرده و دوباره شروع کنه ، پس رفت خرمشهر تا اونجا بخت شو واسه ادامه ی زندگی امتحان کنه که جنگ پیش اومد و از اونجا هم دل کند و خونه و گمرک البرز و تمام آینده ی شیرینی که می خواست واسه خودش و خانواده اش درست کنه رو نابود شده دید. وقتی واسه بار سوم می خواست شروع کنه دیگه نتونست از بیشه سر دل بکنه آخه اینبار تنها نبود چون با مادرم ازدواج کرد. واسه همین نخواست دیگه ریسک بکنه(گاهی به شوخی به بابا می گم بابا خواهشا دیگه دست به کار بزرگی نزن چون احتمال داره یه زلزله ای سیلی چیزی راه بیافته و زندگی مردم مختل بشه)پس به قول فریدون مشیری که گفته بود: میراث پدر خواهی علم پدر آموز ، پدر ما هم کشاورزی رو برگزید. اون سال ها خانواده مشکلات زیادی داشت ،مثل جنگ و فشار اقتصادی و هزینه های تحصیل عمو در اروپا و زندگی سه تا خانواده تو یه خونه و سر آخر که من متولد شدم. البته من مشکل نبودم بلکه کاملا برعکس رحمت بودم آخه بابا و مامانم با امید بیشتری به زندگی شون نگاه می کردند.
عمو قاسم اسمم رو بابک گذاشت آخه یه قانون نانوشته بود که باید اسمهای ما رو اون انتخاب می کرد. اول ها که تو مدرسه ی ابتدائی درس می خوندم از اسمم لجم می گرفت آخه تو اعیاد مذهبی به اون بچه هائی که اسمشون علی و حسین و رضا و مهدی بود جایزه می دادند و من اونجا انگار یه نقطه ی ناجور بودم اما خب چون درسم خوب بود به عنوان شاگرد ممتاز بهم جایزه می دادند. اما الان که اینجام از اسمم خوشم میاد(نگین خودخواهم)و دوسش دارم آخه یه جورائی منم باید مثل اون بابک خرمدین که اون روز جلوی مشکلات ایستاد،وایستم. الانم که اینجام و تو ۲۵ سالگی سیر می کنم زندگی باهام رقابت شو ادامه می ده حالا کی برنده می شه مهم نیست مهم خود رقابته هست که امید به زندگی رو تو آدم زنده می کنه.
زیاد نوشتم نه؟!!!
این بود یک چکامه ای از زندگی پر دردسر و لی شیرین من، دوستانی که منو نمی شناختن حالا بشناسن!!!
چیزی از قلم افتاد؟!
بای بای
امضا: بابک.پ.۲۵
قابل توجه بعضی ها که خودشون میدونن










