فیلم مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام


امروز صبح رفتم باغ به درختا آب دادم ولی خب به علت اینکه لباسم عین ماشین های زمان جنگ گل مالی شده بود ،جهت ضد حال زدن به دوستان و ممانعت از انبساط خاطر شون من عکس نگرفتم،اما جای شما خالی بعد ناهار بابا بهم گفت یه زحمتی بکش برو یه سر به پمپ اب بزن ببین هنوز اب میده یا نه،آخ که چقدر سخته آدم بعد ناهار به جای استراحت بلند شه بره بیرون.


ما حصل این کلنجار های درونی بر این شد که حالا که مجبوری شدی بیای پس لذت ببر ، چون کاریش نمی شه کرد، به نظر شما غیر از اینه؟


خب نوبتی هم باشه نوبت عکس هاست، می دونم منتظرین که عکسا رو ببینید.


عکس اول رو باید مهدسین عمرانمون ببینن و یاد بگیرن چطور باید خونه ساخت،‌این پرستو ها با کمک همین سیم برق خانه ای پر از مهر و وفا ساختند ولی چیزی که برام سواله اینه که ایا بین پرستو ها هم دو همسری مد شده یا نه؟ آخه اینجا سه تا پرستو دیده می شه





بین مسیر راهمو به سمت اب بندان خشک شده ی بیشه سر کج کردم تا ببینم هیچ ابی مونده یا نه که چشمم به این جلبک های قشنگ افتاد ،یادمه وسط این گل های سفید یه چیزی بود ما ما بچه گی هامون زیاد اینو می خوردیم، ای... کجائی جوونی که یادت بخیر





یادتونه که سهراب می گفت : گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ خب خدا بیامر راست می گفت . اینطور نیست؟!





عکس اخرم مربوط به یکی دیگر از علف های هرز روینده در جغرافیای شمال ایرانه اما خودتون بگین ادم دلش میاد بگه این گل به این قشنگی علف هرزه؟!!!





دیگه باور کنید من خسته ی خستم، باید برم چند دقیقه ای استراحت کنم ،مرسی از همه دوستانی که بهم محبت دارند و ازشون ممنونم مخصوصا از خانم پروانه که شاید بیشتر از همه ی شما عزیزان لذت می بره از عکس های شمال...


بای بای


امضا: ببینم کسی از شما ها فیلم 21 گرم رو با بازی شون پن رو دیده؟اخه خیلی فیلم قشنگی بود و اخرش یه پیام خیلی قشنگ واسه ادما داشت...


عجب امضائی،نه؟!


اون پیامم حتما حتما می گم، ولی فکر کنید منظورش از 21گرم چی بود

سلام


راستش دوست خوبم نیما منو به بازی دعوت کرده ،رویه ی بازی از این قراره که باید ۱۰ مورد از چیزهائی که خوشمون میاد و همچنین ۱۰ موردی که بدمون میاد رو بنویسیم.


شما عزیزان هم پیشاپیش دعوتید، دوستانی که وبلاگ دارن در وبلاگشون بنویسند و دوستان دیگر هم در همین کامنت دونی خودم برام بنویسند.


خب شروع می کنم!!!


از چیزهائی که خوشم میاد:


۱.صداقت


۲.کتاب های باستانی پاریزی ،پائولو کوئلیو و دن براون


۳.مطلب نوشتن(چه تو دفترم و چه تو وبلاگ و از همه مهمتر در کامنت دونی دوستان)


۴. عاشق دست پخت مامانم هستم


۵.دوست دارم با افراد جدید ارتباط برقرار کنم حرف بزنم و بیشتر یاد بگیرم


۶.عاشق بچه ها هستم


۷.می میرم واسه دوست با مرام اما کمه...


۸.کار کردن رو دوست دارم(از کار کشاورزی بگیر تا نوشتن مقاله و کارای دیگه)


۹.آها روستامم دوست دارم:)


۱۰.عاشق کشورم هستم اما پیشرفت و امکانات رو رد نمی کنم(اینم واسه نیما گفتم)


خب حالا از چیز هائی که بدم میاد:


۱.دروغ


۲.دروغ


۳.دروغ


۴.کدو پلو و کله پاچه


۵.رمان های عشقی


۶.شب زنده داری ولی من تقریبا هر شب ساعت دو می خوابم


۷. اینکه دیگران برن پشت سرم زیرآبمو بزنن بدم میاد


۸.از تعصبات بیجا تو برخی مسائل بدم میاد


۹.از صحبت کردن درباره ی چیزی که توش اطلاعی ندارم بدم میاد(من زیاد انجامش میدم)


۱۰.از دخالت بیجا تو کار دیگران بدم میاد


اینا ۱۰ فرمان های زندگی من هستند


حالا منتظر شما می مونم.


بای بای


امضا: من همچنان خسته ام

سلام


امیدوارم که همگی شما خوب و خرم باشید.


اینبار به صرافت افتادم تا بیام مراحل سمپاشی برنج رو به همه ی دوستان علاقمند به پلو نشان دهم. باشد که تناول این فراورده ی کشاورزی بیشتر از پیش به مزاف تان خوشتر آید(چی گفتم؟!)


در مرحله اول نخست ما نیاز به یک هکتار زمین شالیزاری مثل این پائین داریم.






سپس به یک نفر سمپاش حتی المقدور(الف.کاف) دیپلمه و همچنین دستگاه سمپاشی نیاز داریم.





در مرحله ی بعد تانکر را پر از آب می کنیم





اکنون همه چیز آماده برای سمپاشی است





البته شایان ذکر است که این وسط مهمترین کار حمل ۱۵۰ متر شلنگ در داخل زمین باتلاقی شالیزاری است که نیاز به یک نفر کارگر ورزیده حتی المقدور() لیسانس دارد. یعنی من بیچاره!!!




چون رو به آفتاب عکس گرفتم ،اخمام تو همه وگرنه من انسان خندانی هستم


مرسی


بای بای


امضا: من خسته ام

سلام


جمعه ی گذشته به همراه شوهر خاله و خاله ی عزیزم سری به دریا زدیم. و این عکسا مواردی بود که به چشم من متمایز بودن به بقیه کاری ندارم.





فکر کنم این مشخصه ی اصلی دریاست که همه آدمها از کوچک و بزرگ مقهور عظمت و آرامش ذاتی اون میشن،‌شما چطور؟





اگه جرعتشو دارین اینجا تک چرخ بزنین و ویراژ بدین،د.. یاالله دیگه، چیه نکنه می ترسین؟!!!





منکه یه بار سوار قایق موتوری شدم برا هفت پشتم بسه ، ولی خب پیشنهاد می کنم واسه یه بار هم که شده امتحانش کنید ، فوق العاده هست احساسی که به ادم می ده، یه حرف دیگه هم می خواستم بزنم اما بوداره و می ترسم ف...ر بشم، شما می تونید حدس بزنید اون چیه؟ کلمات کلیدی: دریا، ساحل، آزاد،حریم، ۱۰۰ متر....ببینم جمله سازی بلدین؟





آخه یکی به من بگه این چیه؟ من که زبونم ریش در آورد بس که گفتم :آب را گل نکید کفش را ول نکید، جان مادرتان لاستیک را هم ول نکنید


شما خودتون دلتون نمی سوزه؟!


مرسی


بای بای و خوش باشید


امضا: اینجا هوا بس ناجوانمردانه گرم است، وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه می رود از روبروی باد کولر آنطرفتر...


ب. نا امید



سلام،


اینا بچه های ۸ - ۹ ساله ای هستند که بعد از پایان امتحانات خرداد و آغاز تعطیلات تابستانی به جای بازی پلی استیشن و بیلیارد به آببند های کنار روستا اومدن تا با دست ماهیگیری کنند. اونها هم تفریح می کنند و هم اب بازی...


اما غرض از گفتن این مطلب این بود که با دیدن این صحنه من درست به ۱۶ سال قبل برگشتم و برای من تعجب آور بود که با وجود انواع مختلف بازی های رایانه ای و دیگر راه های گذران وقت، این بچه ها درست در همان زمانی که ما آن سالها به این گونه کار ها می پرداختیم ، دست زدند. شاید این عمل یه شاخصه ی ژنتیکی در درون همه ی بچه های روستامون باشه که تو یه سن خاص یه سری کار ها تکرار می شه ، حتی با وجود تغییر شرایط زندگی!!!(فرق این بچه ها با زمان ما این بود که ما نه می دانستیم کامپیوتر چیست و چگونه کار می کند، نه مرد عنکبوتی می شناختیم و نه بیلیارد باز بودیم)


مرسی


بای بای


امضا: هر بار از دیدن این عکس کلی ذوق می کنم



ببینم ،دوست داری


در شبی زیبا،


که مهتابی در آن آسوده می تابد


از این صحرای ناسور پریشانی


به آسانی،


به آرامی


سوار مرکب باد شبانگاهی،


بگریزیم؟!!!


و جان خویشتن را،


ز بند دشمنان رنگ آگین، بگسلانیم؟!!!


ببینم، نمی خواهی


دوباره در کنار من،


و لبریز از تمنا های تن با تن


بیآسائی؟!!!


و آرامش به قلب اتشین ما،


سکوتی سرد آمیزد؟!!!


ببینم،


نازنین من،


تو آگاهی به احوال درون من؟!!!


تو می دانی که می گرید صدای من؟!!!


شنیدی؟


مرگ چشمه سخت نزدیک است


و دست من،


به دور از جذبه ی پیوند با دریا...


دلا افسوس!!!


که چشمانم،


برای دیدن امواج بی پایان احساست


دگر، تاریک تاریک است...


بای بای


امضا:...

سلام


چون قراره که کمتر حرف بزنم و بیشتر بخونم زین پس فقط عکس هائی رو نشون می دم و انتظار دارم که بیننده احساسشو واسم بگه تا بدونم که شما چه برداشت ازادی از این تصاویر دارید...





لازم به ذکره که این قایق ها به تیر برقی بسته شدند که در اثر پیشروی آب به داخل دریاچه رفته!!!





امیدوارم اون دوستی که صحبت از انتخاب نادرست تو زندگی و مشکلات سر راه می گفت به نتیجه ی درستی رسیده باشه، این برداشت ازاد منه، بقیه اش با شما


بای بای


امضا: من همچنان در روزه ی کامنت به سر می برم

سلام


شده تو زندگی تون به مسائلی برخورد کنید که قابل توصیف و توضیح نباشند. شما اونا رو


می فهمید ولی قدرت توصیف شون رو ندارید.


زندگی من این روزا اینجوریه من دارم لذت می برم از زندگیم ولی قادر به تقسیمش با دیگران نیستم. خیلی واسم عجیبه؟!!!


شده عین همین عکسه، به نظر شما این چی می تونه باشه؟





این شاید تصویر قطرات آب باشه که دارن رو زمین می ریزن اما نه اینا قطرات آبی هستن که رو هوا معلقند ،چرا؟


به خاطر اینکه اینا روی تار عنکبوت نشستند. تار عنکبوت رو نمی بینید ولی خب وجود داره!!!


تصویر بعدی که می بینید ،خیلی برام آرامش بخشه، یه جور هارمونی قشنگ بین عناصر طبیعت اتفاق افتاده. چه خوب بود ما آدما هم زندگی مون اینطور بود یعنی سختی ها و اسایش زندگی مون رو با هم قشنگ می دونستیم و ازشون لذت می بردیم!!!





شما زندگی تون چطوره؟


بای بای


امضا: من زنده ام و زندگی می کنم

سلام
بالاخره بارید
بارید اون بغض کهنه ی ما
اشک مونو نمی گم بارون رو می گم
امشب بارید اسمون اینجا و من خوشحالم
خدایا دوباره اشتی ، اصلا هم منت کشی نیست ، تازه دلتم بخواد بنده ای مثل من داشته باشی
بای بای
امضا: مردی که برای باران لبخند می زند



سلام


دیگه واسم عادت شده که خاطرات و حوادث قابل ذکر زندگی مو بنویسم. گاهی اوقات هم نمی شه حوادث رو به صورت روز نگار آورد ،به همین خاطر اونا رو طوری می نویسم که فقط خودم بدونم و اینکه ازش یه نتیجه اخلاقی واسه بقیه بوجود بیاد.


اینم یکی از اونائی هست که من مجبور شدم اینجوری بنویسمش.


***


چقدر دور شده ایم


میان آسمان نگاه تو تا من


سالیان سال است،


که ستاره تنهاست


نمی دانم!!!


چه خواهد بود؟!


آخرین کلامی که از بند ذهنم می گریزد،


کدامین احساس دلپذیر را می درد


کدامین لحظه ی شیرین را می برد


و کدامین واژه ی جاودانه ی جاری در فضا را، می خرد


نپرس از من،


گفتم!!!


نمی دانم


هنوز. . .


نه تو و نه من


هیچ یک از ما نیآموخته ایم


خورشید با لمس انگشتان من و تو است


که می تابد


که می سوزد


که می میرد . . .


هر چه هست،


خالی است دیگر


تاریک است، این حجمه ی تکراری بودن و نبودن


و کسی نیست،


تا بحال . . .


گناه کودکی را،


که به نا گاه بلور غفلتی را شکست


اینگونه دوست بدارد،


آسوده و آرام . . .


و کودک می خندد و شرمسار می گریزد


این،


آخرین جمله ی باقی مانده در چشمان من است،


بی خیال!!!


ستاره همیشه تنها بود . . .


ب . و(۱۴/۳/۸۷)