جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

در سرزمینی دور

آنجا که دلگیر است

یک دختر تنها

از زندگی سیر است

آرامشش پنهان از روزگار سخت

اما گل زیبا همواره شبگیر است

در خرمن ذهنش اندیشه های ناب

می داند او اکنون از بی کسی پیر است

بر گیسوانش نقش، از آسمان دارد

می جوید او ماهی کز چشم ها دیر است

الهام تنهائی با او نخواهد ماند

حتی اگر گوید این کار تقدیر است

 

 

چه خالی فکر می کردم

غنچه رز ،

 در کاسه ای  آبی لبریز

بی شک زیباست

اما،

غنچه ایام تلخی گذراند

وقتی از ساقه بریدند او را...




کتابم را می خوانم



صفحه ها یک به یک از
من می گریزند



و من یکدفعه می ترسم



نکند...



صفحه ی آخری در کار
نباشد؟



 

آی ستاره با تو هستم

گوش بده به قصه ها مون

قصه ی دیو و پری نیست

غم تلخ بچه ها مون

دیگه اونا نمی تونن

مهتابو تو آب ببینن

یا تو خواب نقره ای شون

گل افتابو بچینن

همه تو زندون خونه

افتادن یه گوشه غمگین

سرشون تو جعبه ی رنگ

دلشون از غصه سنگین

اونا حتی نمی دونن

رنگ عاشقی چه رنگه

یا دل مهتاب خانم هم

واسه ی اونا چه تنگه

دیگه هیچ بچه ای اینجا

بادبادک بازی بلد نیست

توی باغ بازی هاشون

کسی دیگه شاپرک نیست

آی ستاره با تو هستم

توئی که چشماتو بستی

فارغ از دلواپسی ها

توی اسمون نشستی

سلام

امیدوارم حال همه ی شما خوبِ خوب باشه

راستش امروز شیوه ی آماده سازی یک استخر برای آبتنی رو آموزش خواهم داد.

در مرحله ی اول استخر را رو زمین پهن می کنیم،اینجوری!!!

 

بعد از آماده سازی اولیه ،آبگیری رو شروع می کنیم و همزمان با تلمبه بالن حاشیه رو باد می کنیم

 

 

دیگه باید منتظر موند تا پر شه

 

 

اینم یعنی دلتو اب من فردا آبتنی می کنم

 

 

دو - سه ساعتی باید منتظر بمونیم تا پرِ پر بشه

 

 

 

 

فقط باید بگم که جای همه ی دوستان خالی!!!

 

 

بدرود دوستان

 

زمین آهسته آهسته

ثبات ثانیه ها را

ز دست کوچکمان

نرم می چاپد!!!

و لی تو،

در حسرت ماندن

دو چشم خویشتن بستی!!!

سلام

امروز خیلی خیلی خوشحالم.

کمپانی واسه نوشتن مقاله ام به حسابم 80 تومن واریز کرد.تا حالا پول های زیادی بابت کار های انجام دادم گرفتم اما این اولین حقوق زندگیم هست،یعنی پول کاری که چند سال واسش زحمت کشیدم  رو گرفتم. کاری به کم و زیاد بودن پولشم ندارم و کاری هم ندارم که این مقاله بود نه هوا کردن دیسکاوری، ولی خیلی خوشحالم .

یه جور مهر تائید بود رو همه ی زحمتهائی که متحمل شدم  و اینکه باید ادامه داد...

امیدوارم اونهائی که تجربه اش نکردن حتما تجربه اش کنند و احساس لذت فراوان شو درک کنند.

بدرود

بعد از ظهر امروز که در حال رانندگی تو مسیر دریا بودم، دیدم 200 متر جلوتر از ما یه چیزی داره رو آسفالت غلت می زنه،سرعتو کم کردم دیدم یه موتوری هست که افتاده رو زمین،هم اون و هم ما خیلی شانس اوردیم که فاصله مون کمتر نبود. ماشین زدم کنار و مازیار سریع پیاده شد تا بنده خدا رو بیاره کنار جاده ، دیدم که خودش بلند شد اومد کنار جاده و ما فقط موتور شو آوردیم کنار جاده. ازش پرسیدیم چی شد؟ گفت چرخ جلو پنچر شد و موتور تعادل شو از دست داد.
آرنج دستش و غوزک پاش زخمی شده بود ،خدا رو شکر سطحی بود ولی خب یه خورده هیجان داشت واسه همین گفتم سرت هم ضربه خورده گفت نمی دونم!!! گفتم اسمت چیه و اسمشو گفت. بهش گفتم اهل کجائی که گفت اهل بجنورد داداش!!!چشمام باز شد گفتم آخ طرف ضربه مغزی شده،گفتم یعنی چی اهل بجنوردی؟ گفت من بجنوردی ام ولی ساکن اینجام و دارم کار می کنم.منم گفتم آهان پس کله اش سالمه.گفتم خونت دوره که گفت نه،یه خورده بالاتر آخرین دو راهی سمت چپ خونمونه. گفتم باشه الان میریم و به خانواده ات اطلاع می دیم. از ماشین دستمال برداشتیم و بهش دادیم و رفتیم به آدرسی که داده بود. اصلا حال درستی نداشتیم. در یکی از خونه ها رو زدیم . یه زن میانسال در رو باز کرد و گفتم : حاج خانم یک کیلومتر پائین تر یه بنده خدائی از موتور زمین خورده و میگه اینجا ساکنه و بجنوردی هست. گفت آره آره همسایه ی ماست، گفت چیزیش شده؟ گفتم نه بابا خراش سطحی برداشته.ازش آدرس گرفتیم که به خانواده اش بگیم برن کمکش،همین. زنه جو گرفته بودش،گفت من نمی تونم به زنش بگم،اون ناراحت می شه!!!
گفتم حاج خانم طرف سالمه هیچی اش نشده فقط زمین خورده همین، تازه زنش باید بره بهش کمک کنه مگه خدای ناکرده اتفاقی افتاده که ناراحت می شه...
گفت ثواب کنید برید اونو بیارید،گفتم حاج خانم اون حالش خوبه در ضمن من نمی تونم مسئولیت قبول کنم،همین قدرم که انجام دادم خواستم از زیر دین وجدانم بیام بیرون...زنه گفت آخه مرد هامون سر زمینن. من گفتم حاج خانم زنگ بزنین آژانس ،اون می ره دنبالش...
و دیگه نموندم...
بعد از ظهری موقع برگشت دیدم که نه موتور هست و نه موتور سوار ، با خودم گفتم من اشتباه کردم یا تا همونجا کافی بود؟!!!
از دوستم پرسیدم تو اگه جای من بودی چیکار می کردی؟ گفت هیچی رد می شدم از کنارش،این کارا دردسر داره...
شما اگه جای من بودید چیکار می کردین؟
* روز پدر رو به همه ی پدران ایران زمین تبریک می گم و انشاالله سایه شون همیشه بر سر ما بچه ها باشه.

سلام

خواستم بگم مقاله ی چهارم من هم چاپ شده، اگه می خواین تبریک بگین عجله کنید:)

بای بای

 

 



بره کوچولو بعد از اینکه سیرِ سیر شیر خورد ،رو به مادرش ،که داشت سُم هاشو خراش می داد،* کرد و گفت: چرا باید شبها در آغل بخوابیم؟ چرا نباید بیرون بریم؟!
مادرش گفت: واه واه ... خیلی خطرناکه، بیرون گرگ داره!!!
بره گفت: گرگ؟!!! این دیگه چیه؟ چه شکلیه مامان؟! چه خطری داره؟
مادرش گفت: اون دشمن ماست، با دندوناش گردن ما رو می دَره و گوشتمون رو می خوره...
بره کوچولو گفت: خب مامان ،آدما هم اینکارو می کنن،پس اونام خطرناکن؟
مادرش گفت: نه آدما خطرناک نیستن،اونا به ما غذا می دن،سر پناه می دن ،تازه در برابر گرگا هم از ما دفاع می کنن، اما گرگا بَدن یادت باشه!!!
بره کوچولو گفت: آهان... باشه مامان جون...
راستی مامان گرگا چه شکلی هستن؟!
مادرش گفت: مادربزرگم می گفت که اونا دندون های تیز و چشمان وحشتناکی دارن و می گفت شاخ های تیزی هم دارن...
بره کوچولو گفت: مادربزرگ گرگا رو دیده؟! مادرش گفت: نمی دونم، شاید!!! ولی می گفت یه بار خواب دیده که اونا شیش تا پا هم دارن... مادر هیچ وقت دروغ نمی گه.
بره کوچولو وقتی داشت می خوابید، خوشحال بود،چون یاد گرفت که گرگا بَدن و آدما خوب، چون مادرش هیچ وقت بهش دروغ نمی گفت!!!
خراش دادن سم ها همون مانیکور کردن در فرهنگ انسانی است