در سرزمینی دور
آنجا که دلگیر است
یک دختر تنها
از زندگی سیر است
آرامشش پنهان از روزگار سخت
اما گل زیبا همواره شبگیر است
در خرمن ذهنش اندیشه های ناب
می داند او اکنون از بی کسی پیر است
بر گیسوانش نقش، از آسمان دارد
می جوید او ماهی کز چشم ها دیر است
الهام تنهائی با او نخواهد ماند
حتی اگر گوید این کار تقدیر است



