
دلهره ی نبودنت
در خرمن احساسم
چون پرنده ای گستاخ
هجوم می آورد
و این در حالیست که من
در این مجادله ی یک طرفه
مترسکی بیش نیستم
![]() |
![]() |
![]() |

دلهره ی نبودنت
در خرمن احساسم
چون پرنده ای گستاخ
هجوم می آورد
و این در حالیست که من
در این مجادله ی یک طرفه
مترسکی بیش نیستم

چیزی به رفتن من نمانده است
به رفتنم از خاطرات نآمده
به رفتنم از خواستگاه مشترک
به رفتنم از جاده های برهنه
آری،
چیزی نمانده است
تا من و تو باور کنیم
که رفتن من کاریست ناگزیر
اما،
اگر چه نگاهی نیست
احساس پابرجاست
چشم ها می مانند
و دل ها پیوندشان باقیست
سلام دوستان
تا حالا شده که حتی سال ها منتظر تحقق یکی از مهم ترین اهدافتون باشید و وقتی قراره چند روز دیگه بهش برسید، اونوقت دچار تردید بشین ، یه جور ترس که نمی تونی توجیه اش کنی...
من الان درست دچار همین احساسم، می ترسم ، از اینکه شاید این هدفم همونی نباشه که من چند سال خودمو واسش به اب و آتیش زدم، می ترسم از اینکه حالا که به هدفم رسیدم من قابلیت تحمل بار مسئولیت شو نداشته باشم.
اما نه، می تونم و می دونم از خیلی ها بهتر از پسش بر می آم اما این تردید چیه پس؟
شما باشید چیکار می کنید؟
می دونم که بعد از یه هفته و شناخت هدفم، همه چیز جاشو به شادی می ده اما الان رو چه کنم؟
یعنی همین طور باید درد عصبی معده بگیرم تا ببینم چی می شه؟
بدرود
این روز ها هم خوشحالم هم می ترسم
در کتاب پوشالی آرزویم
سراسیمه به دنبال مفهوم می گردم
صفحه ها از هجوم و چینش کلمات بادکنکی،
به تنگ آمده اند
واژه هائی که هیچ گاه از خطوط پژمرده ی حرف فراتر نمی روند
وفقط قادرند
چشمان معتاد به خیال ما را
تسلی بدهند
شاید!
باید کتاب ها را از این پس
روز بعد واقعه نوشت
شاید!

به راستی !
چرا آسمان گریست؟
درد او چه بود؟
آسمان که، همیشه بی طرف است...
نکند،
طعم فریب را چشید؟!
نه،
آسمان دروغ نمی گوید
او همه چیز را،
از آن بالا می بیند
و آن بالا،
همه چیز به طرز وحشتناکی بهم شبیهند
حتی سنگ هم،
حس شکنندگی شیشه را نمی انگیزد،
و این یعنی،
آسمان دورست، خیلی دور...
ماه من،
نمی دانم بین چشمان منتظر من تا تو
فاصله ها چگونه پر خواهند شد؟
که می داند،
شاید روزی تو را،
درک کنمهمان گونه که از میان تکنولوژی و شعر جستم،(*)
و آن زمان،
روز مرگ فاصله هاست
و آن زمان،
لحظه ی آغاز دیدار است
*: به پیشنهاد دوستان این ترکیب ایجاد شد
سلام
دوخبر امروز به وقوع پیوست.
یک خبر فوق العاده تاسف انگیز و یک خبر خیلی خوب برای من.

خبر بد اینه که الان که در حال تایپ این سطر ها هستم، به مدت هفت ساعت و نیم امروز اینجا تیر برق ها داشتن شمع گل پروانه بازی می کردن و ما رو فراموش کردن . خودتون تصور کنید تو این گرما، چه حرفهائی بر زبان و در ذهن مردم جاریست...
و اما خبر خوب اینه که مقاله ی بعدی من چاپ شد

من بسیار خوشحالم ، خستگی این چند روزه از تنم در رفت، منتظر خبرهای خوب دیگر باشید

اینم لینک مقاله است
بدرود
ترم پنجم دانشگاه ترم جالب و به یاد ماندنی بود. شاید اون روز روز دگردیسی من و نگاهم به جهان بود، بقول خودم متحول شدنم بعد از اینکه از محضر استاد مرخص شدم، این به اصطلاح شعر رو تو مسیر برگشت و تو سرویس دانشگاه گفتم. خودش ابتکاری بود...تو سرویس، تو مدت 10 دقیقه یه شعر بگی که همیشه با خوندنش یاد یه اتفاق مهم تو زندگیت بیافتی..
در آخرین قطرات عرق پیشانیت
دیدمت که چگونه تلاشت را به حراج گذاشتی
شبهه از نگاه دنیا می بارد
ولی تو همچنان می تازی
سخت است
و همیشه اخرین نفرست که می تواند، اینبار
عبور کند
پس تلاش کن
ارزو در سرت چون خنکای تصمیم می پیچد
و تو را راسخ تر از پیش می بینم
ستیز کن
که زندگی صحنه نبرد ماست
ارابه ی اراده ات تیز تر بتازان
یأس را تار و مار کن
و بخواه
زیبا ترین گل جهان از آن تو باشد
***
کوروش پارسا ، یه داستان قشنگ نوشته ، دعوت می کنم بخونیدش ، نمی دونم چرا یاد قو افتادم

برید بخونید متحول شید
بدرود
سلام
از همه ی شما دوستان خوبم خیلی ممنونم که به حس کنجکاوی من (فضولی سابق) جواب دادین و خوشحالم کردین.
رده ی سنی دوستان من از نوجوان تا میانسال می باشد و اگر نگاهی به نوع نگرش و خواسته های آنها از پیرامون و زندگی شان بیاندازید ، خواهید دید که خوشبختی در هر دوره ای تعریف خودش را دارد و همچنین یک تعریف نسبی دارد و نمی توان گفت که خوشبختی به طور مطلق چیست چون همه ی انسان ها با هم فرق دارند.
اما خوشبختی از دید من چیه؟
خب ، خوشبختی همین زندگی هست که دارم، خانواده ای دارم که دوسشون دارم، تو خونه ای بزرگ شدم که خیلی دوسش دارم، دوستان خوبی دارم(البته تعداد شون کمه اما من راضیم) ، خوشبختم چون سعی می کنم تغییرات رو سریع بپذیرم و به بهترین نحو ازش بهره بگیرم.
خوشبختم واسه اینکه هر وقت دلم خواست به هر جائی که خواستم رفتم. و خوشبختم از اینکه هنوز زندم و فرصت زندگی دارم و می تونم هنوز خودم روال زندگی مو تعیین کنم، خوشبختم به خاطر اینکه ازادم، آزادم بخندم، بخورم ولی اشکالی نداره که نمی تونم بنویسم و بگم اما می تونم بخونم و از همه مهمتر ازاد فکر کنم...
همینا کافیه...
در همه ی دوره ها دوست دارم که ازاد باشم ، همین
فضای خوب واسه زندگی کردن، عشق ورزیدن، کار کردن،کتاب خوندن، نوشتن، ورزش، تفریح و حتی چائی خوردن...
بله آزادی من خوشبختی منه
بدرود