خِش خِش خِش
پایم را از روی رنگین کمان مرده ی پائیز،
بلند می کنم
و به آغازی می نگرم
که پایانش تکرار تباهیست
درختان قد برافراشته ی بلوط
بسیار سخاوتمندانه سایه شان را نثار می کردند
اما شاخکان خرد
به خاطر این مهربانی تلخ
هیچ گاه بالغ نشدند
***
خِش خِش خِش
گام هایم را سریعتر می کنم
تا به مبدا ریزش این غروب بپیوندم...
کوهستان همواره زیباست
و خورشید،
پشت گرمی خوبی برای آنانست
و نسیم،
لابلای بوته های نزار
به دنبال همبازی می گردد
ولی،
بال سنجاقکی،
تنها وسیله است که از یک هبوط نا موفق باقی ماند
***
خِش خِش خِش
ابر ها هم گوئی انعکاس سرخ می گیرند
و دیرگاهی است
که اینجا،
پائیز مهمان اجباریست



