بگو از چه پریشانی؟
که غمگِنانه غزل گفتی
برای لحظه ای حتی
نپرسیدی و در آتش این شوق بی پایان،
غریبانه سوختی
بگو از چه پریشانی؟
که حرف هایت بوی تردید گرفت
اندازه ی بهت ما را
ندیدی و با بال هائی از غرور
در برابر چشم های بی حوصله پریدی
بگو از چه پریشانی؟
مگر خمیازه ی جنگل
ترا اینچینن خواب می کند(*)
که با دستانی باز، طعم اسارت را می چشی
بگو...
از چه پریشانی؟!(*)
پ.ن:(*)خطوط شعری بعد از تغییر می باشند
پ.ن:(*)خطوط شعری بعد از تغییر می باشند



