این چند روزه حسابی بهم فشار اومده، بابا و مامان دست تنها هستن و مازیارم که کنکور داره. کارای مزرعه و باغ یه طرف کارای خونه هم یه طرف ، این وسط کارای من و مقاله های عقب افتاده هم شده نقاط ناجور ماجرا...
من حسابی خسته ام ، نمی دونم کی گفته کار نیست، اینجا کار بیداد می کند تازشم من چند شغله ام اما قانون چندشغله ها برای من سودی ندارد چون کاری از روی دوش من برداشته نمی شه.
یکی از دوستان صمیم این چند روزه حرفای منو به خودم بر می گردونه، و همش می گه : همینه که هست ، اینا مشکلات خودته و باید حل شون کنی.
منم امیدوارم که بتونم از پس همشون بر بیام. تا حالا که اومدم بقیه شم می رم اما اینو مطئنم که اگه یه روز سر جای خودم و کاری که دوسش دارم وایستم به این آسونی ها از دستش نمی دم...
فقط خواستم یه درون فکنی کرده باشم، این چند وقته حسابی پریشون بودم و الان خوبم ، گفتم که شما هم از این حال و هوا در بیاین.
بدرود



