خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای


ساعت صفر بامداد است

و شهر خاموش است

خانه ها در سکوت مبهم شب درگیر

چراغ کوچکی در دور دستها،

از سر بی میلی سوسوئی می زند

اسمان در تب برفی سنگین،

بر گوش سیاه شهر،

آواز سپید می بارد...

شهری پر از تکه های گسسته ی مرگ،

شهری پر از چاله های کوچک حرف،

شهری خالی از بودن...

آدمی خواب را سخت در بر گرفت،

 اندوه را بازدم افکارش ساخت،

و بی خبر از رسیدن صبحی بیمار،

در پناه تاریکی شب فرو می رود...

ساعت صفر بامداد است

و شهر در فلاکت انسانی خویش،

همچون پیش، گرفتار است