ترم پنجم دانشگاه ترم جالب و به یاد ماندنی بود. شاید اون روز روز دگردیسی من و نگاهم به جهان بود، بقول خودم متحول شدنم بعد از اینکه از محضر استاد مرخص شدم، این به اصطلاح شعر رو تو مسیر برگشت و تو سرویس دانشگاه گفتم. خودش ابتکاری بود...تو سرویس، تو مدت 10 دقیقه یه شعر بگی که همیشه با خوندنش یاد یه اتفاق مهم تو زندگیت بیافتی..
در آخرین قطرات عرق پیشانیت
دیدمت که چگونه تلاشت را به حراج گذاشتی
شبهه از نگاه دنیا می بارد
ولی تو همچنان می تازی
سخت است
و همیشه اخرین نفرست که می تواند، اینبار
عبور کند
پس تلاش کن
ارزو در سرت چون خنکای تصمیم می پیچد
و تو را راسخ تر از پیش می بینم
ستیز کن
که زندگی صحنه نبرد ماست
ارابه ی اراده ات تیز تر بتازان
یأس را تار و مار کن
و بخواه
زیبا ترین گل جهان از آن تو باشد
***



