
سلام
دییروز چهار شنبه 6 شهریور ماه 1387 بود. روزی به شدت گرم که نمی دونم گرما از من بود یا از هوا، بماند، دیروز برای بار اول از اینکه پول بستنی دادم ولی بستی رو نخوردم (البته بد مزه هم بود) ناراحت که نشدم هیچ کلی هم خوشحال شدم
و همچنین در ساری به کار شریف پیاده روی پرداختم که موجبات آفتابزدگی شبانه ی ما را فراهم نمود اما این هم خوب بود، اما جای بهتر و مهمتر اینجا بود که کتاب نون جو و دوغ گو از باستانی پاریزی رو خریدم و بسیار از این خرید بخردانه و خوب خودم شادمانم.
در مسیر بین بابل و ساری با موبایلم و برای جلو گیری از فرار حوصله مطلب یه به اصطلاح دوستان شعری سرودم که هم اینک آنرا می خوانید.
د ر خلوت بلورین من
جائی برای تو نیست
دیگر تمام شد همهمه ی آمدن و رفتنت
من از تو رها گشتم
و تو دیر یا زود از اینجا خواهی رفت،
چه بخواهی چه نخواهی
احساسی گوارا در من ساریست،
روزگاران سکوت اجباری
روزگاران به غم آلوده
روزگاران تهی از مقصود
بدرود
.......