جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

اگر باید که رفت 

 از حجم یک آغوش  

اگر باید که دوخت 

 چشمی به راه دور 

 اگر باید که بود 

 دیواری از سکوت 

 اگر باید که ماند 

 در حسرتی کهنه  

اگر باید که بست، 

 هر لحظه زخمی نو  

اگر باید که خورد 

 بغضی به طعم درد 

 اگر باید که سوخت  

در آتش عشقی  

دیریست منتظر  

چون سایه در زوال 

 در باید و اگر  

می پرسم از خودم 

 اگر باید که ساخت...؟

 سد شیاده- عکس از مازیار

 

دوباره در تب و تاب آمدنت گم شده ای

همچو کودکی بازیگوش

که غرق تماشای آدمکهاست

دست مادر  زمان را فراموش می کنی

آری

تو در هیاهوی تو خالی زندگی

نشان خیال انگیزحیات را

رها کردی

و در حجم تاریک یأس،

سکنی گزیدی

 

دروازه ی بهشت- نرسیده به اب بند زیک بیشه سر - عکس خودم

 

خسته ام 

از هجوم تیره ی تهمت ها 

حرفهائی که از اعماق حفره های تنفر سرازیر می شوند 

و قامت زندگی ام را مشوش می کنند 

 دیگر خسته شده ام 

 نمی خواهم که در آینه ی چشمانت 

مخروبه ی یک رویای دور ،

تصویر غمناک یک انسان ،

حک شود

خیابان شاهد بیشه سر- 50 متر مانده به خانه  

  

قرنهاست که انسانها 

در رخوت دیرینه شان، ترس ،

زندانی هستند 

و شاید مرگ... 

سرانجام این حبس تاریخی است

بالای درخت توت- نمائی از روستای بیشه سر - عکس از خودم

بار ها و بار ها

خانه ها خراب می شوند

و هر بار در هیاهوی بیمارشان

بر خاکستر خویش

ققنوس وار بر می خیزند

اما کوچه ها ابدی اند

و عبور دمادم حوادث را تنها نظاره می کنند

آری

کوچه ها سکوت می کنند

و این راز ماندگاری آنهاست

میدان کارگر بابل- پل هوائی- عکس مازیار



سلام

دییروز چهار شنبه 6 شهریور ماه 1387 بود. روزی به شدت گرم که نمی دونم گرما از من بود یا از هوا، بماند، دیروز برای بار اول از اینکه پول بستنی دادم ولی بستی رو نخوردم (البته بد مزه هم بود) ناراحت که نشدم هیچ کلی هم خوشحال شدم و همچنین در ساری به کار شریف پیاده روی پرداختم که موجبات آفتابزدگی شبانه ی ما را فراهم نمود اما این هم خوب بود، اما جای بهتر و مهمتر اینجا بود که کتاب نون جو و دوغ گو از باستانی پاریزی رو خریدم و بسیار از این خرید بخردانه و خوب خودم شادمانم.

در مسیر بین بابل و ساری با موبایلم و برای جلو گیری از فرار حوصله مطلب یه به اصطلاح دوستان شعری سرودم که هم اینک آنرا می خوانید.


د ر خلوت بلورین من

جائی برای تو نیست

دیگر تمام شد همهمه ی آمدن و رفتنت

من از تو رها گشتم

و تو دیر یا زود از اینجا خواهی رفت،

چه بخواهی چه نخواهی

احساسی گوارا در من ساریست،

روزگاران سکوت اجباری

روزگاران به غم آلوده

روزگاران تهی از مقصود

بدرود

.......



سنگ ها می گریند

من خودم دیدمشان

صخره های بن کوه

که ز اوج افتادند

لابلاشان اشکها

همچو رودی جاریست

من به چشمم دیدم

که دل کوه گرفت

او ز خورشید رمید

چشم کوه نمناک است

حاصل این گریه

جنگلی بی تاب است

جنگلی از کینه

که به سنگ ها

ریشه می رویاند

آری آری

چشم صخره نمناک

قلب صخره خیس است


در کدامین غروب

دریا تو را گم کرد؟

که قرن هاست،

امواج بر سنگهای ساحل فرصتشان

تیپا می زنند

عجیب است!

که دنیا در پی یافتن اسرار توست

و تو،

در جهان کوچک خود نا پیدائی...


در لابلای علف ها

خستگی به چشم می خورد

با این حال

کودکی نیست که شادمانه

فارغ از دلهره ی تنبیه مادر

بغلتد و مرغزار را سر ذوق آورد

دیگر حتی گوسفندان هم دشت را به یاد ندارند

دشت هم می داند بدون گله تنهاست

چه باید کرد

او شهر را دوست ندارد

و انزوای او حتمی است

این قانون زندگی شهری انسان هاست




دلهره ی نبودنت

در خرمن احساسم

چون پرنده ای گستاخ

هجوم می آورد

و این در حالیست که من

در این مجادله ی یک طرفه

مترسکی بیش نیستم