2000 عنوان کتاب فارسی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای



نمی دونم قیافه ام چقدر به آدمای مطیع می خوره ، نمی دونم تا کی باید آدمائی مثل من چندین ماه رو به کاری بپردازن که هیچ ربطی به آیندشون نداره ، چیزائی هم که یاد گرفتن رو کم کم فراموش می کنن یا حداقل می فرستن تو بایگانی ذهن شون، سربازی به هیچ وجه سخت نیست ، در واقع مکان خوبی هست برا فرار از بیکاری چون یه دلیل محکمی برا کار نکردن پیدا می کنی.

من سربازم یه سرباز که تیراندازی یاد گرفتم اما به شدت متنفرم از اینکه یه روز مجبور شم واسه دفاع از چیزی که الان معنائی نداره واسه حفظ چیزائی که دیگه الان مهم نیست بزنم یکی دیگه مثل خودمو بکشم  ، نمی دونم شاید من واسه این مدل جنگ ساخته نشدم یا لا اقل برا جنگی که خرابی به بار بیاره ساخته نشدم.

دلم واسه مو هام تنگ شد    اما خب چه می شه کرد اینجا کارخونه آدم سازی هست و قراره از نو خودمو بسازم تا دیگه جدی جدی وارد زندگی بشم

بهم نخندین، من دارم از وطنم، از شرفم و ناموسم دفاع می کنم یعنی از همه ی شمائی که بعد از دیدن عکسم بهم می خندین، نخندین آه من گریبان گیرتون می شه :)

شوخی کردم

خداحافظ تا مرخصی بعدی


سلام

بعد دو هفته اومدم دوباره، دوباره یه مرخصی 24 ساعتی دیگه و الانم که اینجام، از امروز شماره ی معکوس دوران آموزشی شروع شد و الان به قول سربازای دیپلم و زیر دیپلم ما پایه خدمتی مون بالاست :)

زندگی به شدت تکراری شده و تو هم نمی تونی تو این زندگی تکراری هیچ تغییری وجود بیاری فقط باید طبق برنامه ی سین حرکت کنی و این برنامه ی سین هم عجب چیزی هست

خوبه اونجا همه چی، کم کم خودمو نشون دادم و همه دیگه منو به اسم می شناسن و هفته ای دو سه روز تو دفتر فرمانده گروهان ناهار و چائی می خورم، فقط زانوی چپم اذیتم می کنه و یه خورده ورم کرده ، نمی دونم پس چرا معاف از رزم شدم من؟!

همین دیگه ، زنده ام

خاطرات سربازی رو می نویسم بچه ها بهم می خندن ولی نوشتن تنها کاری هست که جز برنامه ی سین نیست و همین تغییر کوچولو هم اونجا واسم کلی ارزش داره

یه دو هفته ای هم بود که با سرما خوردگی دست و پنجه نرم می کردم که الان بهترم

امیدوارم که شما هم خوب و خوش و سر حال باشین





همه ی مفهوم سربازی اینه که:



از همه ی چیزائ که دوسشون داری باید جدا شی و به همه ی اون چیزائی که دوس نداری عادت کنی .




این همه ی معنا و مفهومی بود که من درک کردم 




سلام

امیدوارم که حال همه دوستان گلم خوب باشه

من امشب اومدم خونه و قراره فردا شب برگردم، یه مرخصی 24 ساعته که با گول زدن فرمانده گردان حاصل شد.

دیروز فرمانده گروهان قاط زده بود و گفت از مرخصی خبری نیست اما بعد از ظهر گفتن که مرخصی میدن و اونم فقط به متاهل ها ...

ما هم که 40 نفری می شدیم خودمون رو چسبوندیم به 15 نفر متاهل اسایشگاه و به اسم متاهل از اون جا زدیم بیرون

فقط می تونم بگم که همه چی خوبه اما قابل وصف نیست، سرما خوردم ، مشهدی ها اینجام ولم نمی کنن :) ویروسش مشهدی بود

موقع اومدن کلی ما شمالیا رو با بغض نگاه می کردن و می گفتن خوش به حالتون ، خدایا با اینکه خیلی اذیتم کردن اما به اونام کمک کن :)

همین دیگه

اونجا که بودم یکی از بچه ها این ترانه ی سیاوش رو می خوند و من باهاش فاز می گرفتم

مگذار که یاد ما را

طعم تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود

هر آنکه از دیده رود

...

آیا واقعا همین طوریه؟!!!

زنگ زدن گفتن که اگه می تونی 15 نوامبر خودتو واسه 5 روز آزاد کن که بری کیش ، آخه قراره نصب کننده های تجهیزات لابراتوار برسن و تو هم باید اونجا باشی که با طریقه ی نصب و کالبراسیون آشنا بشی ، من می گم؛ تو آموزشی از این خبرا نیست که من هر وقت دلم بخواد بیام هر وقت دلم بخواد برم، شاید نتونم بیام، می گن خیلی حیف شد که نیستی...

می گن حتی اگه شده یه مقدار خرج کن که بتونی بیافتی کیش چون یکی دو ماهه در میاری، منم گفتم نمی دونم ، سعی خودمو می کنم ،شد شد ، نشد نشد ، باید صبر کرد دیگه...

اگه اوضاع بر وفق مراد نباشه من باید یک سال و نیم با این افکار سر کنم که عقبم، از همه چیم یک سال و نیم عقبم، مهم رفتنش نیست مهم کجا موندمه، کاش می شد مثل قدیما خرید سربازیو ، نمی دونم...

همین دیگه، در ضمن فردا بعد از ظهر هم کلمو کچل می کنم :)

سلام

می دونم بهم می خندین اما تقصیر من نیست ، دیروز ساعت 5.30 صبح پا شدم و رفتم ساری که خودمو معرفی کنم ، تا ساعت 10 ما رو تو آفتاب نشوندن و منتظر مینی بوس بودن که ما رو بفرستن خط مقدم :) خیلی از بچه ها رو دیدم. ماهان هم بود و ما کلی اونجا خندیدیم ، بغل دستی های ما هم که دپرس بودن اول ، آخرش از خنده ریسه می رفتن ، امون از دست این پسره...

عین گوسفند ما رو سر شماری کردند و سوار مینی بوس ها شدیم و به سمت مرزن آباد به راه افتادیم. نکته ی جالب اینجا بود که سربازان عزیز خیال کردند که در راه پیک نیک به مرزن آباد می باشن که با انواع وسایل و تجهیزات به برگزاری هرچه با شکوه تر مجلس سور و سات شان می پرداختن، ولی خدا رو شکر تو مینی بوس ما فقط دو نفر سیگاری بودن.

2.30 رسیدیم مرزن آباد و دو ساعتی ما رو سر پا نگه داشتن تا همه گروهها برسن و تشکیل پرونده بدن، طبق معمول که بی نظمی جزئی از سیستم زندگی مون شده کار ها به درازا کشید، بجه ها فکر می کردن که اینجا هم شبیه انتخاب واحد دانشگاه هست که هر کی جلوتر باشه کارش زود تر راه می افته که باید بگم دقیقا هم همین بود.

ساعت 6 به ما به قول خودشون استحقاقی دادن یعنی لباس ، پوتین، کمربند، جوراب و کوله تا اینکه وقتی برگشتیم ما رو گروهان بندی کنن. نکته جالب این بود که هیچ کدوم از لباسائی که به دست بچه ها رسید سایزشون نبود ، مال من که دیگه حرفشو نزن. ساعت 7 از پادگان شهید ادیبی اومدیم بیرون ولی اینبار با برگه ی مرخصی :) و به علت کمبود مینی بوس و تعدد کسانی که می خواستن برن به شهراشون ما به صورت گوسفندانه تری سوار مینی بوس شدیم و برگشتیم بابل و الانم که اینجام.

تنها نکته ی جالبی که نظرمو جلب کرد این بود که همه مسئولین پادگان از گروهبان و سروان تا سرهنگش به بچه می گفتن آقایون خواهش می کنم بشینید یا لطفا سکوت رو رعایت کنین و من از این حالتشون تعجب می کردم چون کلامشون غنی از نزاکت بود و عملکرد و رفتارشون عاری از هر گونه احترام :) اینم یه نوع از آموزشی بود دیگه.

همین

دیگه بدی خوبی دیدید از من باید بگم که تا دوماه نمی بینید

بدرود



نمی دونم آیا شما کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو رو خوندین یا نه ، نویسنده تصور کرده که تک تک شهروندان یک شهر به کوری سفیدی دچار می شوند و این به اصطلاح کوری واگیر دار باعث می شود که انسانها تا رده های پست حیوانیت سقوط کنند.

کتاب جالب و آموزنده ای هست. اما من نمی خواهم کتاب رو شرح بدم یا اینکه اِفه ی مطالعه بیام. غرض این بود که از شما بپرسم؛

ما انسان های متمدنی که خود را خلیفه ی خدا بر زمین می دانیم(با توجه به این نکته که تا به حال خیری از هیچ خیلیفه ای به ما نرسیده) به واقع متمدنیم یا ادای موجودات متمدن را در می آوریم، شما، بله ، همین شمائی که دارید این سطور رو می خونید ، شما چقدر خودتونو مقید به ارزش های انسانی می دونید؟

اصلا ارزش های انسانی وجود خارجی دارند یا اینکه ما اونا رو تصور می کنیم؟!

نمی دونم...

 

 

خرمالو در دست من است، دل شما جیز

 

 

  سلام 

امیدوارم که همه ی شما دوستان عزیزم خوب و خوش و خرم باشید. چند روزی می شه که در آب و خاک پاک شمال و بیشه سر به سر می برم. 

همه چی خوبه، چهره ی روستا خیلی عوض شده و وقتی تو باغ پرتقال قدم می زنم و به پرتقال های بزرگ و آبدار مشرف به رسیدنمون نگاه می کنم بیشتر به اینکه منم واسه خودم خدائی هستم :) این روزا دارم به این فکر می کنم که خدا هم زحمت زیادی کشیده تا این چیزا رو خلق کنه، و بهترین راه تشکر از نعمات اون درست مصرف کردن اوناست. 

بابا هم این چند روز آخر اقامت پیش از آشخوری یک دوره ی فشرده بنائی در منزل برای من گذاشته تا پسر دلبندش مثل پسر شعر معروف ایرج میرزا بی ادب و بی هنر روانه ی دیار غربت نشه... 

همین دیگه 

تا بعد، الان خیلی خستم... 

بدرود

 

 

سلا م 

تا یادم نرفته باید چند تا چیز از کیش که توجهمو به خودش جلب کرد رو برا شما بگم که وقتی رفتین شما هم ببینین همین. 

1. چرا تاکسی های اونجا تویوتا کمری 2008 هست و اینجا پراید؟ 

2. چرا خونه های اونجا همه باید دوطبقه باشن ولی اینجا هر کی هر چی می خواد می سازه؟ 

3. چرا اونجا دیوار نبود و فقط یه دورازه ی باز و حصار های کوچولو داشت؟ 

4. چرا اونجا راننده ها قوانین راهنمائی رانندگی رو رعایت می کردند؟ 

5. چرا کسی بیشتر از 60 کیلو متر نمی رفت؟ 

6. چرا اونجا کسی آشغال نمی ریخت؟ 

7. چرا اونجا کسی به پوشش آدما توجه نمی کرد؟ 

8. چرا اونجا همه چی گرونه؟ 

9. چرا اونام مثل ما ایرانین اما با ما فرق دارن؟ 

10. چرا اونجا کیشه؟ 

11.چرا اونجا همه چی جای خودشه ولی اینجا؟

تموم شد 

11. راستی چرا همه جا منطقه آزاد اعلام نمی شه؟ 

بای بای 

سلام 

خدا رحم کرد بهم و زنگ زدن گفتن که نمی خواد برم، آخیش... 

حالا می تونم به برنامه هام برسم و قبل رفتن به آشخوری استراحت و تفریح از نو مختصر بنمایم 

اما بنا به تقاضای دوستان چند عکس از جزیره قرار می دم تا شما هم در جریان کارم باشید ولی نمی تونم به خاطر برخی مسائل دقیقا همه چیزو کامل بگم. می دونید که؟:) 

 

اینا بونکر یا تانکر های سیمان هست که ما با استفاده از اینا میایم سیمان رو بار گیری و آماده سازی می کنیم 

 

بونکر های سیمان 

 

اینم آزمایشگاهه که من اجازه ندارم داخل شو نشون بدم، دیگه خودتون ببخشید ما رو 

 

 

 آزمایشگاه سیمان و گل چاه نفت

 

 اینم کیسه های بزرک 1500 کیلوئی سیمان چاه نفت هست که بهش می گن بیگ بگ 

 

بیگ بگ سیمان کلاس G 

 

اینم نحوه ی بارگیری سیمان از بونکر های کوچیک به کشتی هست 

 

بارگیری کشتی یاقوت- اپراتور ها محمد، جابر و احمد 

 اینم یاقوت یکی از چهار کشتی ای که کار انتقال نفر و مواد رو به دکل و بالعکس انجام می ده 

 

کشتی یاقوت، ملواناش همه هندی و آفریقائی و فیلیپینی بودن که هر شش ماه مرخصی داشتند

 

 اینم خونمونه تو شهرک صدف کیش، فاز شو نمی گم خودتون برین پیداش کنید 

 

ساختمان 119 

 

اینو که می شناسین ، نه؟ 

 

عکس در حیاط 

 

روبرو بولینگ مریم و نرسیده به اسکله جدید یه سری مجسمه از افراد نامی کشور گذاشتند که منم با یکی از معروف تریناش عکس یادگاری انداختم ولی واسم سواله که چرا فقط فارسی نوشته و لاتین شو واسه توریستا نزده حتما می خواستن که زبان فارسیو ترویج کنن، جالبم این بود که همه توریستا باهاشون عکس می نداختن  ولی نمی دونستن طرف کیه:)

 

امیر کبیر

  

اینجا که معرف حضور کیش رفته ها هست ، مراکز تجاری پردیس هست که منم مثل خیلی فقط تاشا کردم از رونق اقتصادیش به وجد اومدم ، ولی به رونق بیشترش کمکی نکردم 

 

  

مرکز تجاری پردیس 1

  

اینم از هواپیمائی که منو یاد هواپیمای داستان پندار ریچارد باخ می ندازه 

 

هواپیمای در حال سقوط - بازار پردیس 2 - طبقه آخر

 

 

خوب از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است و دریا دوست منه، حالا دریای هرجا می خواد باشه ، دریای کیش رو باید تجربه کرد، آبی نیلگون و صاف که حتی تا عمق 5 متری هم می شه ماهی رو دید و آب صاف و زلال داره که باید از بافت مرجانی جزیره تشکر کرد 

 

ساحل دریا- نزدیک اسکله جدید 

 

 

همش همین نبود ولی خب کم چیزی هم نبود، ها؟ 

اگه سوالی چیزی هست بپرسید که من در صورت امکان جوب می دم:)